حكيم ابوالقاسم فردوسى
977
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بپذرفت و فرمود تا باژ و ساو * نخواهند اگر چندشان بود تاو ازان شهرها هرك درويش بود * وگر نانش از كوشش خويش بود ز بخشيدن او توانگر شدند * بسى نيز با تخت و افسر شدند به شهر اندر آمد ز نخچيرگاه * بيك هفته بد شادمان با سپاه برفتى خوش آواز گويندهيى * خردمند و درويش جويندهيى بگفتى كه اى داد خواهندگان * بيزدان پناهيد از بندگان كسى كو بخفتست با رنج ما * وگر نيستش بهره از گنج ما بميدان خراميد تا شهريار * مگر بر شما نو كند روزگار دگر هرك پيرست و بيكار و سست * همان كوه جوانست و ناتن درست وگر وام دارد كسى زين گروه * شدست از بد وام خواهان ستوه وگر بىپدر كودكانند نيز * ازان كس كه دارد بخواهند چيز بود مام كودك نهفته نياز * به دو برگشايم در گنج باز وگر مايه دارى توانگر بمرد * بدين مرز ازو كودكان ماند خرد گنهكار دارد بدان چيز راى * ندارد بدل شرم و بيم خداى سخن زين نشان كس مداريد باز * كه از راز داران منم بىنياز توانگر كنم مرد درويش را * بدين آورم جان بدكيش را بتوزيم فام كسى كش درم * نباشد دل خويش دارد بغم دگر هرك دارد نهفته نياز * همى دارد از تنگئ خويش راز مر او را ازان كار بىغم كنم * فزون شادى و اندهش كم كنم گر از كارداران بود رنج نيز * كه او از پدر مردهيى خواست چيز كنم زنده بردار بيداد را * كه آزرد او مرد آزاد را گشادند زان پس در گنج باز * توانگر شد آن كس كه بودش نياز ز نخچير گه سوى بغداد رفت * خرد يافته با دلى شاد رفت برفتند گردنكشان پيش اوى * ز بيگانه و آنك بدخويش اوى بفرمود تا باز گردد سپاه * بيامد بكاخ دلاراى شاه شبستان زرّين بياراستند * پرستندگان رود و مى خواستند بتان چامه و چنگ بر ساختند * ز بيگانه ايوان بپرداختند ز رود و مى و بانگ چنگ و سرود * هوا را همى داد گفتى درود بهر شب ز هر حجره يك دست بند * ببردند تا دل ندارد نژند دو هفته همى بود دل شادمان * در گنج بگشاد روز و شبان درم داد و آمد به شهر صطخر * بسر بر نهاد آن كيان تاج فخر شبستان خود را چو در باز كرد * بتان را ز گنج درم ساز كرد بمشكوى زرّين هرانكس كه تاج * نبودش به زير اندرون تخت عاج ازان شاه ايران فراوان ژكيد * بر آشفت و ز روز به لب گزيد به دو گفت من باژ روم و خزر * بديشان دهم چون به يارى بدر هم اكنون بخروار دينار خواه * ز گنج رى و اصفهان باژ خواه شبستان برين گونه ويران بود * نه از اختر شاه ايران بود